سکانس‌های بی‌مخاطب

مشخصات بلاگ
پیام های کوتاه
هی منتظر موندم یکی دعوتم کنه ولی دیدم نخیر، خبری نیست! پست جدید هم نداشتم بذارم لذا خودم خودمو دعوت نمودم :دی



+چیزهایی که من باهاشون بیشترین ارتباط روزانه رو دارم که طبق معمول این روز و روزگار عبارتند از لپ تاپ و گوشی (که قابش به نیابت گذاشته شد) و هندزفری هام  (سر گوشی هاشونم همینجوری محض تنوع باهم عوض کردم:دی)
+بعدی هم اون سررسید هاست. من نمی دونم چرا نمی تونم یعنی دلم نمیاد توی این دفتر رنگی ها و گل گلی ها چیزی بنویسم (سه تا دارم یه ساله خریدمشون ولی دست بهشون نزدم گذاشتم واسه خوشگلی :دی) یکی از این سر رسیدها واسه زبان می باشد، یعنی توش لغت ها و اصطلاحات و نکات گرامری و خلاصه های گرامری رو نوشتم و می نویسم! دو تاشون واسه برنامه ریزی های روزانه و ماهانه و دلنوشته ها و چرت و پرت نوشته هایی که توی وبلاگ نمی نویسم و خلاصه حرف های خودم با خودم ! یکی دیگه هم دستور آشپزی کیک ها و شیرینی ها و غذاهایی که درست می کنم و قصد دارم درست کنم رو توش نوشتم!
+بعدی ها هم که کرم مرطوب کننده و کرم ضد آفتاب و شوینده صورته که من حتی موقع بیرون رفتن هم چک می کنم اینا توی کیفم باشه، همونجور که بودن کیف پول و کارت های عابربانک و کلید رو چک می کنم! در این حد همیشه باهم هستیم :دی
+بعدی هم که جامدادیم می باشد که خودم با نمد درستش کردم، یه روز هم برحسب تصادف یه پیکسل نمدی توی طیف نارنجی توی شهر کتاب واسش پیدا کردم و بهش وصلش کردم:-) این جامدادیه هم جزو یارهای غار هستش.
+اونی هم که اون گوشه است یه جعبه لایتنر دیواریه، که خودم درستش کردم. واسه لغت هایی که می خوام جد و آبادشون رو حفظ کنم :دی یعنی مثلا لغت هایی که حدود  7 ،8 تا یا بیشتر معانی مختلف دارن و تمام فریزال ورب هاشون و خلاصه همه ی جد و آباد یه سری لغت ها رو درآووردم و فلش کارتشون کردم و تنبلی نکنم بعضی وقت ها:دی روزی 5 تا لغت رو می خونم :)
+بعدی ها هم که لاک هایی هستن که از باقی لاک ها محبوب ترن و بیشتر انتخاب میشن، سوگلی های لاک هام به عبارتی :دی [آیکون هوا را از من بگیرید ولی لاک هایم را نه]
+آخری ها هم که یه سری جینگول پینگول عبارت از یه سری دستبند و بند انگشتی هستن :)
و موچین و ناخنگیرم (که ناخنگیره رو آزی از مالزی سوغاتی واسم آوورده ^-^ شبیه یکی از استیکرهای لاین ه! اون زمان ها یه گروه تو لاین داشتیم که الان دیگه متاسفانه نداریمش ولی خوب خیلی خاطرات از اون گروهه به هرحال باقی مونده هنوز و این ناخنگیره هم به نشونه ی همون لاین و همون گروهه )


++ و چون کسی منو دعوت نکرده بود منم کسی رو دعوت نمی کنم، ولی میگم خودتون خودتونو دعوت کنید، بذارید شما هم :دی
++ پست اصلی
۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۶
تو کا

حین داغ کردن غذای سحری، بعد از دراومدن بوی نامطبوعی از ناحیه گاز و سیااااه شدن و دوود کردن بشقاب ملامین مادربزرگه که به عنوان درپوش روی ظرف غذایی که از خونه ی مادربزرگه برای سحرم آوورده بودم، دوزاریم باعث شد که مرحمت بنموید و بیفتد و ما ملتفت بشیم که بالام جان ملامین جنس نسوز نیست :| بلکه از اجناس بسوز هست، اونم با دود و بساط و سیاه شدن و به باد رفتن بشقاب ملامین عتیقه در نوع خودش ِ مادربزرگه :/ (البته با توجه به اون باری که یه سس خوری زدم شیکستم و بعد هم یه دست لیوان دسته دار فرانسوی رو یکجا خرد و خاکشیر کردم  و تهش مامان بزرگم فقط گفت فدا سرت و بعدم که قوری پیرکس عمه ام هم شکستم که مامانبزرگم باز گفت این یکی که دیگه خیلییی فدا سرت:دی (مامانبزرگم خیلیم عمه کوچیکمو دوست داره :/) این بشقاب ملامین دور سوخته هم یحتمل جزو فدای سرم محسوب خواهد شد [آیکون لب هایش را غنچه می کند و سوت زنان از کادر خارج می شود و زیر لب زمزمه می کند من آخه از کجا می دونستم ملامین آتیش می گیره می سوزه] )

یادمه یک بار هم یه املت خدا نصیب هیچ کسی نکندی دادم بابام خورد و بنده خدا حتی هوچ هم نگفت تا بنده ملتفت شدم که برای درست کردن املت اول گوجه رو خوب ریز می کنن و می ریزن و تفت می دن بعد تخم مرغ میشکنش توش!! نه اینکه تخم مرغ رو بشکنی و بعد که گرفت گوجه ها رو به غایت های نگین های درررشت  بندازی تو تخم مرغ و بدی به خلق بیچاره :|||

یا اون باری که کالاجوش* بود و من برای دو ساعت روی سماور گذاشته بودمش که مثلا دختر خوبی بودم بابامو دوست داشتم که وقتی از راه اومد، غذای گرم بذارم جلوش ولی خوب ملتفت نبودم که کشک یه ذره بیشتر از یه حدی روی حرارات بمونه میشه مثه قره قوروت ترررررش دیگه چه برسه به دو ساعت :| و بابام مجبور شد نون و پنیر بخوره اونم به خاطر اینکه دختر گلش (شما بخونید خُلش :/) می خواست بهش ثابت کنه به فکر سرد و گرمی غذاش هم هست حتی...


خاطرات زیادن، که البته قربانی درجه اول همه شون هم بابای بیچارمه که اولین های من در آشپزی رو مجبور شده در زمان های نبود مامانم تجربه کنه :| ولی من به همین سه مورد اکتفا می کنم تا بیشتر از این چیزی از ارزش هام کم نشه دیگه :دی

*کالاجوش: اسمیه که ما بهش می گیم ولی فکر می کنم بین عوام به کله جوش معروف باشه که یه غذای ساده از ترکیب کشک آب کرده و گوجه رنده شده و پیاز داغ و سیر داغ و نعنا داغه _همه داغ دیده ها کلا :دی_ که من خودم خیلی دوستش دارم :)

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۴۸
تو کا

دیشب جو مسجد جوری بود که همه خیلی بافرهنگ و کلا بدون هیچ قیل و قال اضافه ای دور هم نشسته بودن و سر و صداهای اضافی و این داستان ها هم نبود برخلاف سال قبل که معلوم نبود یه سری ها اومده بودن مسجد شب زنده داری یا دورهمی :| 

بعد اون خانمی که دستش ازون پشمک رنگی ها بود ( همون چیز پشمالوها که خدام حرم دستشون می گیرن _ کاملا هویدا و آشکار باید باشه که نگارنده از یافتن نامی درخور برای شی مورد نظر عاجز و درمانده است_ ) خیلی کلا بیکار بود و هی رفت و اومد و هی رفت و اومد, دید نخیر همه خیلی سرشون تو کار خودشونه و نکته ای نمونده که این دوستمون اون پشمک رنگیه رو بگیره سمتش و گوشزدش بکنه!! ولی فکر کنم با خودش گفته بود که کور خوندین, شماها هنوز منو نشناختین:/ چرا که پشمکِ رنگی از اواسط مراسم شروع کرد به نشونه گرفتن هرکسی که گوشی دستش بود و نهیب گونه می گفت بذار کنار اون گوشی رو :| 

ولی بعدش وقتی دید کسی وقعی نمی نهد, پشمک رنگی قلاف شد و مراسم خودش خودجوش و خیلی تمیز و سالم, مثل قبلش که بود به برگزاری خودش ادامه داد :-)


+ دیشب رفتم مسجد. خودم هم رفتم و نه دق کردم و نه آسمون اومد به زمین و نه خیلی هم تو چشم بود که من چقدره تنهام بلکه سرمو انداختم پایین و راز و نیازم رو در پیش گرفتم :دی و همین رفتنم به خاطر شما بود, خلاصه اگه شما نمیومدید هلم بدید, من یحتمل گرفته و مغموم در کنج خونه سر می کردم و نمی رفتم :/ [آیکون بچه ها مچکریم]

۱۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۱
تو کا
داشتم فکر می کردم لابد اشتباه کردم همه ی این سال ها، اشتباه کردم که حالا توی این شهر حتی یه نفر هم ندارم که بهش بگم بیا این شب های قدر رو با هم بریم مسجد و نخوام تنها برم یا اصلا چون تنهام کلا نرم :/

بعد به این نتیجه رسیدم خوب اون روزهایی که توی دانشگاه بچه هایی که من تونستم باهاشون مچ بشم یا اصفهانی بودن و یا تهرانی دیگه تقصیر من نبود، یا اصلا اون روزها و روزهای اول تو ذهنم این نبود که یه روز میاد که این آدم ها برمی گردن شهر و دیار خودشون و تنها چیزی که دستمو می گیره اینه که باهاشون چت کنم و دلم فقط تنگ بشه :/
یا وقتی با یه سری از بچه های اینجا (فضای مجازی و بلاگستان خودمان را می گویم) صمیمی شدم و یا دارم می شم و یا خواهم شد هم همه دور هستن و خواهند بود و باز هم فقط چت کردن و کامنت گذاشتن و پستاشونو لایک کردن رو دارم و دوری :/
یا نگین که از راهنمایی دارمش هم، دانشگاه تهران قبول میشه و بعدش ارشدم همونجا قبول میشه و حالا هم همون تهران کار پیدا کرده و همونجا موندگار خواهد شد دیگه و من همچنان باز هم فقط چت کردن رو دارم و دوری:/
یا شهلا که اونم شوهر کرد و رفت تهران و باز هم چت کردن و دوری :/

الان طبیعتا اینا تقصیر من نیست، پس من داشتم یه عالمه آدم که دور و برم باشن و هیچ کدومشونو هم از دست نداده باشم!! فقط روز و روزگار طوری چرخید که همه افتادن توی شهرهای دیگه و من همچنان سر همینجایی که هستم موندم!!
 
بعد نمی دونم توانایی های دوست یابیم افت کرده یا سطح توقعاتم از یه دوست به اندازه ی یه شریک زندگی بالا رفته و یا شعورمه که کم شده و کلا این منم که بی شعور شدم :| یعنی معیارهایی که من واسه یه دوست  دارم کم از معیارهایی نیست که یه نفر از شریک زندگیش داره :| هر کسی که باهاش برخورد پیدا می کنم چنان ایراداتی از لحاظ تفاوت فکری و کلا سطح دغدغه ازش پیدا می کنم که یه ریزه اشتیاق هم برای پیش قدم شدن برای دوستی در وجودم قل قل نمی کنه!! خلاصه که من می دونم، من آخرش با همین دوست های راه دوری و با همین چت کردن ها و از شدت فراق دق می کنم می میرم -__-

و البته اینکه همچنان سوال اصلی _درحالی که بغض کرده و لب و لوچه اش آویزان است_: من شب با کی برم مسجد؟!
۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۵۱
تو کا

هوا اینقدر خنکه، اینقدر یه نسیم یخ ِ باحالی از توی پنجره میاد تو خونه و پرده ها رو تکون میده! که مثه چییی هوس کردم کاش میشد بزنیم بیرون تا پارک کارخونه بریم من هندزفری بزنم تو گوشم و راه برم و راه برم  و .... ولی خوب ساعت 12 بود و همه خاموشی زدن گفتن ما می خوایم بخوابیم :|



۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۹
تو کا

فکر کنین تو آزمون تعیین سطح زبان ازتون میپرسن که بزرگترین موفقیت یا دستاورد زندگیتون چیه؟ ( بزرگترین منظور نه اینکه در حد اووووف و قهرمانی و جایزه, منظور موفقیتی که خودتون خیلی بهش افتخار می کنید)

شما مهم نیست که دارید راست میگید یا نه ولی مهمه که یه چیز معقول بگید! اگه شما باشید چی میگید؟ اگه که واقعا دستاورد یا موفقیتی دارید تو زندگیتون که ممنون میشم اونو بگید و یا اگه چیزی هم به ذهنتون نمیرسه (مثل خود من که حتی فرضی و الکی هم ذهنم نمی تونه و عاجز شده یکی بسازه) یه تخیلی یا ساختگیشو اگه به ذهنتون میرسه, ممنون میشم بگین :-)

شماها بگید بعد من میام داستان این تعیین سطح رو تعریف می کنم :دی 


+بعدا نوشت :بیخیال وقت من، شما ادامه بدید :) جالبه خوندن دستاورد هاتون =))

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۴
تو کا

+منتقل کردن پست به پست آرشیو خودش یک چیزه و اینکه تو فقط مجازی روزی ده تا پست منتشر کنی هم یه چیزه دیگه است :| تقریبا داره میشه یک سال از روزی که فیلتر شدم و من هنوز خیل عظیمی از آرشیوم رو منتقل نکردم :| [کی اصلا با محدودیت روزی ده تا پست می تونه آرشیوش رو انتقال بده] _ بیان را هوووو می کند_ :|


++همیشه موسم 14هُم و 15 هُم خرداد که می رسه من و شک چهاردهم بود یا پونزدهم بود عم، باز به هم می رسیم :| شک از اینکه بالاخره تولد مبینا 14هم خرداده یا 15هم :/ تا سالیان پیش همیشه تبریک تولد هاش از جانب من اینجوری بود: "ای که نمی دونم رحلت امامی یا قیام خونین تولدت مبارک " یا مثلا میذاشتم دم دمای غروب 14هم بهش پیام می دادم که تولدت مبارک و اشاره ای به پیشاپیش یا پساپسی چیزی نمی کردم و خلاصه هر سال یه جور تبریک میگم و بلافاصله هم همون فردا، پس‌فرداش متوجه می شدم که بعلههه 15هم بود!! ولی باز تا سال بعد که برسه من دوباره یادم میرفت :| امسال ولی تصمیم گرفتم هم اینجا بهش یه اشاره ای بکنم و هم تو تقویم گوشیم سیوش کنم دقیقا تا بالاخره سال بعد این بچه مثل آدمیزاد یه تبریک تولد بشنوه :| _ثبت شد، بچه امون قیام خونینی می باشد_


+++دیروز بعد از ظهر زدم از خونه بیرون به این امید که الان که ساعت 5 و نیمه بعدازظهره و من دارم از خونه می زنم بیرون با این برنامه هایی که تو ذهنم چیدم، اینا یه جوری طول می کشه که من همون دم دمای اذون دیگه برمی گردم خونه و مجبور نیستم این ساعات کششششدار تا اذون مغرب رو توی خونه سر کنم! ولی خوب این المان رو در نظر نگرفته بودم که دیروز خیر سرش تعطیل رسمیه :| و بدین ترتیب فقط تونستم یه مورد انتقال پول با عابر بانک رو که تو لیستم بود، به انجام برسونم و وقتی رسیدم خونه ساعت 6 بود :| بعد یه انیمه گذاشتم ببینم که از قضضضا انیمه هم فقط 40 دقیقه بود :| خلاصه جاتون خالی چننننان لحظات کشششششداری رو دیروز تا دم اذون تجربه نمودیم که واقعا جاتون خالی.


++++عوضش ولی امشب افطاری می خوایم بریم باغ عمه ژون اینا =))


بعدا نوشت: روی آلاچیق باغ و رو به آسمون و یه باد خنک و سکوت محـــض :)


=یک لحظه روزی فقط ده پست منتشر کردن چونان برم فشار آورد که رفتم یه دونه ازین امکانات اختیاری ها از قرار اجازه روزی 50 پست منتشر کردن، را خریده و از فشار وارده کاستم :|

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۴
تو کا
قبل از پخش این فصل و بعد از اعلام اینکه این فصل فقط 9 قسمت خواهد بود و حتی وجود بحث هایی مبنی بر اینکه هیچ تصمیمی برای وجود داشتن فصل 6 گرفته نشده، واکنش های احساسی من در حواله کردن فحش و بد و بیراه و هوووو کردن این قبیل صحبت ها بود.
ولی حالا بعد از تموم شدن 9 قسمت و بسته شدن پرونده ی فصل 5 نه تنها هووووو کردن های من و فحش و بد و بیراه هام قطع نشده بلکه عاجزانه امیدوارم واقعا فصل 6 در کار نباشه! که البته سازندگان قسمت 9 فصل 5 رو طوری تموم کردن که هر وقت اگه عشقشون کشید بتونن و امکانش باشه برای فصل 6 :|

هر چقدر 4 فصل قبلی فرار از زندان، خوب و پر از حس هیجان و یک عالمه بالا برنده ی آدرنالین خون بود، فصل 5 و این 9 قسمت کاملا آبکی و کشکی و قابل پیش بینی و کلا از همون اول نوید دهنده ی نگران نباشین من مایکل اسکوفیلدم همه رو ناک اوت می کنم می شونم سر جاشون لذا شما آسوده باشید، بود :| من حتی از قسمت دوم فهمیدم پوسایدن کیه [آیکون به همین سوی چراغ] یک عالمه مهلکه و گره ی کور و شلوغ بازی و گنجوندنش توی فقط 9 قسمت باعث شده بود که تمامی مهلکه ها در عرض سه سوت و بدون پاسخ به یک عالمه چرا (در حالیکه میشد صد تا چرا رو تو هر قسمت به کار وارد کرد) یکی بعد از دیگری از سر راه برداشته میشدن! شخصیت منفی سریال (پوسایدن) بعد از همون قسمت 5 معلوم شد که چه قلب رئوفی داره و صد در صد در انتهای سریال رو شاخشه که کلکش کنده بشه! واکنش سارا بعد از مطمئن شدن از زنده بودن مایکل بیشتر شبیه این بود که بگه" هه! اوه مای گاد! واوووو چه خوووب مایکل زنده است و  سپس بدو بدو ادامه ی روند سریال :|
خلاصه که انگار همه ی عوامل و عنصر عنصر سریال خسته و توی عجله بود و صرفا فقط اومده بود بگه: بیاید بابا این همه فرار از زندان فرار از زندان میکنید، بیاید بابا اینم یه سیزن، بگیرید دست از سرمون بردارید :|
و اینگونه فصل 5 برای من در حالی تموم شد که تمام اون نوستالژی و خفن طوری بودن سریال در گذشته و در یاد و خاطراتم رو با خودش شست و برد! 



+جاییکه همه چیز شروع شد...
۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۰
تو کا
بعد از این همه سال بلاگر بودن و شکل گرفتن حتی یک بلاگر درون در کنار کودک درونم و احمق درونم و عاقل درونم و پیرزن درونم و من می دونستم ِدرونم و خلاصه همینطور سایر دوستان, به علاوه اش, جا باز کردن دوستان مجازی در واقعیت ( با دوزهای مختلف و به شیوه های متفاوت) و راه یافتنشون به اکانت اینستاگرام و تلگرام و داشتن گروه های مشترک و خلاصه از این قبیل به نظرم روزی هم که رو به روی یار بنشینی و از این قسمت از خودت براش رونمایی کنی و اونو هم وارد این قسمت از دنیات بکنی هم لذا دور از ذهن نیست :) 
شما هم همیشه این المان رو در نظر بگیرید:) ببینید طرف اگه این پتانسیل رو داره که بخواید و راغب بشین وبلاگتونو باهاش تقسیم کنید, اونوقت مطمئن باشین که عاشق شدین و تامام =))

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۴
تو کا

حقیقتا من به 16 ساعت گرسنگی و تشنگی کشیدن کاری ندارم و تقریبا با گذشت یک هفته دارم بهش عادت می کنم. ولی خدایی 8 ساعت ازون ور واسه جمع بندی و آماده سازی اصلا زمان کافی نیست:/ 

خداییش چطوری میشه تو 8 ساعت هم افطار کرد, هم شام خورد, هم شربت خاکشیر و تخم شربتی خورد, هم چایی خورد, هم هندوانه خورد, هم گوجه سبز خورد, هم بستنی خورد و بعد هم تازه هم سحری خورد :| 


+بچه های بالا ندا می دن که به خدا هیشکی این بالا راضی نیست هر شب, هر شب بخوای ترتیب همه ی خوراکی های ردیف شده توی یخچال و پای سفره رو بدی!! ولی خوب خدمت بچه های بالا باید عرض شود اون 16 ساعت رو پس به اشتیاق وصال چه باید گذروند اونوقت؟ :| [ذخیره و انتشار را می زند و غرغرهایش را هم می کند ولی معده اش همچنان ناآرام است:| ]

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۵
تو کا



آهنگ انیمیشن شهر ارواح (یکی از عجیب ترین انیمیشن های زمان کودکی و یکی از بهترین انیمیشن های سنین بزرگی :دی ) با حفظ قانون کپی رایت برگرفته از کانال فائلا   Vanilla Avenue  (@VanillaAve)


Always with me_Itsumo Nando De mo




۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۴
تو کا

مثلا به جای شومیز و لباس نخی و گل گلی و چهارخونه, ازین لباسا جدا کنی بذاری که این روزها بپوشی *___*

از اتاق فرمان اشاره می کنن به هرحال آرزو بر جوانان عیب نیست :|

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۱
تو کا