سکانس‌های بی‌مخاطب

مشخصات بلاگ
شما هم یادتونه یه زمانی سوپر مارکت ها هم که می‌رفتی کاغذ کادو داشتن:/ پس چرا الان ندارن؟ چرا باید سرظهری که داریم می‌ریم تولد ناخن من صاف بره تو کاغذ کادو و یه سوراخ وسط کادو ایجاد بشه و هییییییچ جایی هم باز نباشه -__-

بعدا نوشت: مسئولیت باز کردن کادوها به گردن مادرجانمان افتاد و مادرجان هم متبحرانه موقع باز کردن کادوی خودمان، چنان با یک حرکت آش و لاشش کرد تا تمامی جراحات وارده بر کاغذ کادو به نظر بیاید در همان زمان برش وارد گشته است :دی
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۴
تو کا
و سرانجام گشادیسم در قالب نداهایی از قبیل "واسه چی بشوری؟ وقتی فقط دو دقیقه موهات تمیزه و بعدش عرق می کنی و میشه همینی که هست" بر ما غلبه کرده و بدین سان ما با همین موهای زیبا به باشگاه می رویم :|
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۲
تو کا
به قول خود پست و بنیان گذارنده‌اش واقعا هم که یک چالش واقعا وبلاگی بود :دی
قرار شد که ما الوعده وفا بنموییم و یک روز را به مادرهایمان اختصاص بدهیم و الحق هم که چقدر داغ بودیم که اون روز قبول کردیم :دی شاید باورتون نشه من هر بار که صبح علی الطلوع رو با این قصد بیدار شدم که امروز خونه با من و امروز مامان تو مرخصی، به ظهر نکشیده یه کاری یا پیش اومد و یا اصلا حال و اوضاع و اعصابم می‌ریخت به هم و کلا سکان خونه میشد کیلویی چند؟!! :/
بعد من در همین خلال ها دیدم اصلا توانایی اینو ندارم یک روز هم سکان خونه رو به دست بگیرم و هم سکان کارهای خودم :| بعد مامانه خیلی شیک صبح باشگاهشو می‌ره و خریدهاشم وقتی میاد تو دستشه و ناهارم که به راهه همیشه و چرت بعد از ظهرشم همچنین و قلاب بافی‌های اون پروژه‌ی پتوی چهل تیکه و تلگرام گردی ‌ها و پای تلفن با خواهر گرام تبادل اخبار روز و یه سر به مامانش زدن و یه سر هم به مادرشوهرش و بعد شام بار گذاشتن و دم نوش بعد از شام هم به راه بودن و .... خلاصه که همه‌ی اینها توی یک روز  ِمامان من، نمی‌دونم چطوری به راحتی می‌گنجه و اونوقت من( *___*) .... بماند :|
دیگه از چهارشنبه‌ی هفته‌ی قبل و در بحبوبه‌ی سرویس‌شدگی کامل عضلانی عارض گشته از شروع دوباره‌ی باشگاه قرار گذاشتم با خودم که یک هفته‌اش بکنم این همکاری و کمک به مادر و درک کردن بهتر و بیشتر و مهربون بودن با مامانی رو :دی و از یک هفته قبل بدین سان و اون سان ما دخمل خوبی شدیم و یا ناهار با ما می‌شد و شام با مامان و یا ظرف‌ها با ما بود و یا جارو با مامان و خلاصه که هرجوری بود تنظیم نمودیم ساعت‌های استراحت مادر و به قولی پوزیشن افقی بیشتری نصیب مامان بشود و پوزیشن عمودی‌ها بیشتر واسه خودمان :))
غر هم کمتر زدم و بیشتر هم خندیدیم و کمتر هم داد و بیداد با رضا  داشتیم و تازه کلی هم برنامه‌های فوق برنامه در قالب کیک و دسر شوکولاتی و کیک یخچالی و ازین صوبتا هم به راه بود تو خونه :) 

دخدر خوبی بودم دیگه، مگه نه ؟؟ =))
+جولیک تولدت مبارک ای دخدر ۲۹ دی ماهی ^__~
+مامان‌های بقیه رو نمی‌دونم ولی مامان من مطمئنا از مادرجان بهار که باعث شد دخدرش را کمی هم که شده به راه راست هدایت کند، ممنون است :) 
اصلا من همین برنامه‌ی اشتراکی سکان‌داری رو می‌خوام ازین به بعد ادامه بدم و که باعث و بانیش حقیقتا همین چالش و این خواست تو و این محض خاطر مادرجان بهار ، می‌باشد ^__^ 
++ و باز هم تولدت مبارک :) 


۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۰
تو کا

به شدت وارنینگ : اگر فیلم Revenant را ندیده‌اید پست را نخوانید :دی (دیگه نگید نگفتم)

پارسال من اینقدر Revenant رو ندیدم و ندیدم و ندیدم نا همه از اقصا نقاط مجازیت هی اومدن در وصفش پست گذاشتن و پست گذاشتن و پست گذاشتن تا خلاصه در همین خلال‌ها ما کم کم ندیده قهمیدیم یه خرس گریزلی داریم تو قصه که دیکاپریو باهاش سرشاخ میشه !! فهمیدیم چنان طبیعت بکر و سکوت مجذوب کننده‌ای داره صحنه‌ها که نگو!! فهمیدیم تهش انتقام وصول میشه و بعدم کلی نقد و بررسی‌ها از آخر و عاقبت انتقام رو هم شاهدش بودیم!! و دیگه اینجور شد که وقتی وصال داد و ما بالاخره بر بالین این از گور برگشته نشستیم، در تمام مدت قیافه‌امون اینجوری بود :

یعنی تنها چیزی که واسم مونده بود این بود که خودم کشف کردم فیتزجرالد همون تام هاردیه :|

دیگه اون موووج عظیم پست‌گذاری‌ها کار خودشو کرد و باعث شد این فیلم مذکور آنگونه که برای همه خفن و همه چی تمام شد برای ما نشود :/ وقتی تموم شد یه "خوب که چی" خاصی تو چشمام بود :|

آمـــــــــــــا این بار دیگه این تو بمیری ازون تو بمیری‌ها نیست و دیگه خلاصه از روی جنازه‌ی من بخوان این موووج‌های عظیم پست‌گذاری‌های اینستاگرامی،تلگرامی و حتی بلاگی رد بشن تا جاذبه و لذت تماشای شرلوک رو از من بگیرن :/ یعنی من چه دوری‌ها از هر بحثی که حول و حوش شرلوک بوده تا به الان کردم تا سه قسمت، فیکس بیاد و بعد یک جا برم نوش جانش کنم هاااااااا *____*

الانم برم، برم تا یکی یکی از خرس‌های گیریزلیش و طبیعت بکرش و آخر و عاقبت انتقامش رونمایی نشده، خودم به شخصه با داستانش روبرو بشم :|


* عنوان هم اشاره داره به پست قبل که تعداد لایک‌هاش از تعداد کامنت‌هاش چند سر و گردن بیشتره :/ مگه کامنتاشو بستم که میاید لایک می‌کنید و می‌رید :دی خیلی تنبل شدین‌ها :)))) [آیکون نچ نچ نچ]

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۷
تو کا

وقتی بعد از 6، 7 سال یکی رو پیدا می‌کنی همینکه هیچ جذابیتی توی سوال‌هایی مثه "شوهر نکردی؟ کار پیدا نکردی؟ چکار می‌کنی؟ " و امثالهم نیست و فقط می‌پرسه هنوزم سروش کودکاناتو داری؟ هنوزم کاکتوس دارین؟ هنوزم رضا مثه اون موقع‌ها کوچیکه؟ (:دی) می‌فهمی چقدر اون سال‌ها و روزهاییی که با تو گذرونده ارزش دارن براش که پشت این تکست‌ها آدمی نشسته که یه لبخند رو لباشه و فقط اون روزها و سال‌هان که دارن از جلوی چشمش رد می‌شن :)

شاید دیگه دوستی و روزهایی که اون موقع بودن، تکرار نشن و دیگه نداشته باشیشون ولی همینکه یه خاطره‌ی ارزشمد واسه یکی هستی و همینکه یه وجود پررنگی تو تک تک اون روزها، یه حس دلگرمی بهت میده! یادت می‌ندازه قبلا چطوری بودی! قبل از اینکه هر دوست و دوستی که دور و برت بود چون یه زخم بزرگ از دوستی خوردی به هم بزنی و یه دیوار بکشی دورت و کم کم به تنهایی خو بگیری و ...

نوی روزهایی که ناامیدی، بی‌انگیزه‌ای  و تنهایی، اینجور یهویی‌ها که پیداشون میشه خیلی دلگرمی و خوبن :)


۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۵۷
تو کا

هر بار با شهلا می‌شینیم به مرور خاطرات، محاله شهلا یادی نکنه ازون روزی که سر کلاس ریاضی افتادم غش کردم *__* من یه بار تو عمرم غش کردم اونم از شانس من ِبدبخت، جلوی چشم شهلا اتفاق افتاد و اصلا به یکی از خاطرات بولد شده‌ی دوران دبیرستانمون تو ذهن شهلا تبدیل شده :| 

یا مامانم :/ هفته پیش یادش نیست چی کرده و چی شده، بعد ۱۱ سال پیش من یه بار از روی تختِ هتلِ اصفهان نصف شب افتادم ، دیگه ازون وقت تا اسم اصفهان میاد محاله مامانم به اون لحظه‌ی افتادن من از تخت اشاره نکنه :/ 

حالا هم گیتا :/ بعد ۸ سال همدیگرو تو اینستاگرام پیدا کردیم بعد در خلال مرور ۶ سال خاطراتمون و اووووووون همه خاطره، عدل اشاره می‌کنه به اون روزی که گیتا می‌خواست غرق بشه بعد من اینقدر هول کرده بودم و هول کرده بودم که رفته بودم رو دور تکرار و هی فقط داد می‌زدم گیتا، گیتا، گیتا ... حالا اونم داشت غرق می‌شد :| من ۵ دقیقه وایسادم هی داد زدم تا اون خودش به اوضاع مسلط شد و از غرق شدگی نجات داد خودش، خودشو *_* 

**این هیستوری یک سری از افراد رو اگه می‌دادن دست من، من یه سری از خاطرات مربوط به خودمو از توش پاک می‌کردم خیلی خوب می‌شد *__*

*** توی یک هفته‌ی کاملا شلوغم و کمرنگ شدنم هم ازین جهته:دی تقریبا با دو تا دست ۶ تا هندونه انگار که زدم زیر بغلم :))) عذاب وجدان سختی فقط دارم، نیستم ، بیام کامنت براتون بذارم، خولاصه حلالم کنید :دی

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۶:۴۳
تو کا
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۲
تو کا

1.فلسفه‌ی این آهنگ‌های توی پلی لیست آدم که آدم نه هیچ وقت گوششون می‌ده و نه هیچ وقتم دلش میاد پاکشون کنه، چیه؟ تعداد آهنگ‌های mp3 ام اینقدر زیاده که پنج دقیقه طول می‌شه وقتی اول پلی لیستم و دلم هوای اون آهنگ ته پلی لیستی رو می‌کنه، برم برسم بهش :/


2.اینایی که امسال زحمت کشیده‌اند و واسه دست‌کش‌ها در قسمت شصت و انگشت اشاره سنسور گذاشتن تا دیگه واسه کار کردن با گوشی مجبور نباشی کاریه کار دست‌کش رو دربیاری، چرا یه کم بیشتر زحمت نمی‌کشن این الکتریسیته دست‌کشم از بین ببرن که آدم واسه مرتب کردن موهاش هم مجبور نباشه باز کاریه کار دست‌کششو دربیاره :/


3.این ماشین‌هایی که تو کوچه‌های خلوت پارک کردن ولی توشون خالی نیست و سرنشین دارند هم خیلی بیشعورن :| مثلا یه نیگاه می‌ندازی می‌بینی کوچه خلوته، بعد هم‌زمان یه آهنگ خفن راکم نوبت بهش رسیده و بعد یهو جو می‌گیره‌ات با آهنگه وایمیسی خوندن و ریتم گرفتن ولی .... این افق کدوم وره من برم توش محو بشم *__* باز یادم افتاد -___-

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۷:۲۲
تو کا
دیدم کی میــــــــــــــــــــــــــــــره این همه راهو که بیام عکسشونو بگیرم و بعد کانکت بشم و بعد آپلود کنم و بعد پست بزارم و بعد صبر کنم تا یکی یکی بیاین کامنت بذارین و .... دیدم نه خیلی عمل دیربازده ایه!! خلاصه کاریه کار، رضا رو از سر درس و امتحان بلند کردم تا اومده تو اتاقم و تا ازش بپرسم : خوشگول شدن، نــــــــــههه :دی
[آیکون یک عدد بیمار نیازمند به تشویق فوری ] *__*
۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۷
تو کا



خودم که هر بار پست قبل رو می‌بینم ته گلوم فلمبه بغض جمع می‌شه وبه نظرم میاد انگار که همه چیز فقط سیاه و غمگینه :(

لذا پستی بگذاریم جهت اینکه بشوره ببره این غم و سنگینی‌ها رو ... :)

آغاز عملیات شست و سو [آیکون کارگران مشغول پست گذارین] :دی

دو سه روز پیش که با مامانی ( یک عدد عاشق مامانی گفتن‌های نقی و بائو:دی -شمام همونجوری بخونید-)رفتیم خیابون و خرید و این صوبتا! اولین مغازه‌ای که وارد شدیم یه شلوار مخملی خال خالی آدم فضایی نشسته روی هر کدام از خال‌هایش ما را عاشق شد (توی پرانتز نوشت: اولن خال خالی‌هاش می‌رفت که بشه توپ توپی، واسه همین یه آدم فضایی روش جا شده بود:دی دومن: کاملا شلواره من را عاشق شد و نه من شلواره را :| :دی)

بلی داشتم می‌گفتم از شلواره، که قیمت خورده بود 24 تومن!! ضمن لعنتی که داشتم در دلم بر خودم حواله می‌کردم که چرررا روز قبل خر شده بودم و اون شلوار بیخود طوسی ساده کوفت ِ هیچی ندار را خریده بودم، با چشمانی اشکبار از شلواره دور تر و دورتر شدم و از دختر خوبی هم که انتظار می‌رفت ازم که با 23 سال باید در درونم شکل گرفته باشد تا در این موقعیت‌ها حتی فکر خرید به سرم هم خطور نکند چه برسه بر زبان آووردن و اینا هم متنفر شدم :/

 در مغازه‌ی دوم از دلبر خبری نبود، در سومی ولی باز دلبر را دیدیم منتها اینجا قیمت خورده بود 22:| مغازه‌ی بغل سومی، که چهارمی باشد دلبر را زده بود 20 :| مغازه‌ی ششم بود یا هفتم بود نمی‌دانم که به همین سوی چراغ (بیابید سوی چراغ را حالا:دی) دلبر را زده بود 18:|

حالا شما اگه پاشی بری بانه‌ای، مریوانی، قشمی، بندری و اینا همین دلبر را ده تومان کت بسته می‌دهند تحویلت و می‌گویند ارزانی خودت، والاع :/

ولی با همه‌ی این تفاسیر و از همین تریبون می‌خوام به دلبر بگم نگران نباشه در اسرع وقت میام و یه 18 تومنی تو می‌خرم :)))

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۶
تو کا

امروز یک سال می‌شه که فرهاد دیگه نیست، یک سال می‌شه که گذشته ازون صبح برفیهِ ابریهِ گرفته‌ی دی ماهی که مامانت با دستای خودش طناب رو باز کرد از دور گردنت و کشیدت پایین و تو دیگه رفته بودی...

شاید اونقدر نزدیک نبودی که بگم فرهاد ما ولی فرهاد سارا که بودی، فرهاد فائزه، فرهاد شکیبا، فرهاد زندایی زهرا، فرهاد میلاد، فرهاد مامانت، فرهاد بابات و...

و همه‌ای که هیچ وقت نفهمیدن چرا؟ که چرا همه‌شونو گذاشتی و اینجور رفتی؟

 خدایا  با فرهاد ماها مهربون باش، ببخشش، ببرش جاهای خوب...

برای خوب بودن جای فرهاد همه‌ی ما لطفا دعا کنید..

 

 

۱۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۵
تو کا



مدت‌ها بود که یک کمپوت آناناس گوشه‌ی یخچال مانده بود ومانده بود و مانده بود تا بالاخره امروز ابر و باد و مه و خورشید و فلک گفتن بالاغیرتا پاشو یه حرکتی بزن، ما هم دست به دست هم می‌دیم، پاشو وجدانا :| و اینگونه یک کیکی آناناس تحویل منزل دادیم و چه کیکی هم شد :p

وبلاگ پیشین که از دست رفت(سر همون داستان فیلترینگ ناجوانمردانه) عکس‌هایی که با صندوق بیان آپلود کرده بودم هم همه‌گی پریدند *__* الان از قسمت موضوعات و قسمت همه‌ی کیک‌های من 8 مطلب پیش نویس هستند چون عکسی از کیک‌های پخته شده در دسترس نیست چرا که گالری گوشی‌مان هم درست کمی قبل از اینکه داستان فیلترینگ پیش بیاید یکهو و بی هیچ دلیلی پاک شد و هر چه عکس هم در آنجا بود پرید *__*

الان که اومدم تیک همه‌ی کیک‌های من رو واسه این پست بزنم، باز داغ دلم تازه شد :/



یک قسمتیش قبل از عکس گرفتن غیبش زد:| و اینکه دو حلقه آناناس هم قبل از روی کیک قرار گرفتن غیبشان زد که همین باعث شد کمی تراکم حلقه‌های اناناس روی سطح کیک پایین بیاید :|  [آیکون پرتاب چوفته برای رضا ]

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۴۵
تو کا